شنبه 7 مرداد 96(تعطیلات تابستانه)
تابستان خود را چگونه گذرانید...
تابستان هر سال ما تنها به تعطیلات تابستانه بنده که متعاقباً تعطیلات همسرجان هم در آن زمان قرار می گیرد منتهی میشود و سفر خودمان را در آن تاریخ بنا می گزاریم. امسال طبق قرارهایی که با همدیگر گذاشتیم سفر به دیار شمال بخش گیلان و اردبیل داشتیم .تعطیلات ما دوهفته بود و قرار براین شد که در هفته اول به تعطیلات برویم. سفر از شنبه شروع شد چون شب جمعه بخاطر مهمونی تولدبهار خانم که در رستوران بانک سپه برگزار شد و شب بارانی بود و تا برسیم منزل دیر شد و دیر خوابیدیم و دیر بیدار شدیم.
سفرمان ابتدا از رشت به آستارا و در عصری خنک گلهایمان موتورسواری کردن و به اصرار آویسا گلی سوار قایق موتوری شدیم و من با تمام هراسی که داشتم سوار شدم و تو دلم همین طور به خودم بد وبیراه می گفتم. بگذریم شب در آستارا ماندیم تا فردا گردنه حیران و اردبیل و رفتن به شورابیل و شهر بازی بچه ها و دوچرخه بازی دونفره دختر و پدر تا صرف عصرانه در خنکای سایه درختان و بعد آن عزم سرعین کردیم. شهری زنده و سرشار از انرژی با هوایی فوق العاده خنک با آب درمانی های پیشرفته و استخرهای متفاوت. همسرجان هم آبگرم vip گرفت که زمانش یه ساعت بود ولی کلا من یه ربع بیشتر نمیتونستم توش دووم بیارم.بعدش کمی حالم بد شد رفتیم هتل و کمی استراحت بعد همگی رفتیم دیزی سنگی. آویسا که از خستگی رو تخت رستوران غش کرد ولی علی کوچولو به جهت خواب بعدازظهر در ماشین سرحال بود.آن شب در سرعین ماندیم تا فردا صبح. صبح از جاده خلخال و اسالم به سمت تالش رفتیم. بین راه برای ناهار توقف کردیم . ولی این آویسا و علی کاری با ما کردن که دلمان می خواست از سر سفره ناهار فرار کنیم و بریم تو ماشین. جاده اسالم بسیار زیبا بود. از آن جا سمت ماسال راه افتادیم. ییلاقات ماسال:طبیعتی بکر و زیبا با هوایی دلپذیر . تصمیم گرفتیم و شب را در انجا ماندیم . هتل فردین معصومی شاید به نسبت هزینه ای که می گرفت امکاناتش کامل نبود اما در آن محیط ییلاقی همچین فضا و هتل بسیار هم خوب به نظر میومد. کمی با بچه ها پیاده روی کردیم و شب در هتل ماندیم و فردا به سمت خانه پدری مان حرکت کردیم. برا ناهار به سرولات رفتیم رستوران خاور خانم . البته به تعاریفی که ازش میشد انتظار بیشتری ازش داشتم ولی نسبت به رستوران های دیگه غذاش خوب بود ولی جاش و تهویه و هواش اصلا مناسب نبود و شاید این آخرین تجربه رفتنم به رستوران خاور خانم باشه.
در کل مسیر به هر جا میرسیدیم علی می گفت: اینجا نه بریم. من می گفتم: کجا بریم؟ علی : بریم مسافرت.
مامان اینجا مسافرته. نه بریم مسافرت.
و در کل مسافرت شیطون و بود و اصلا رو میز رستوران بند نمیشد و همسرجان همش در حال دوییدن.
آویسا هم کمی خانم تر شده بود و حرف گوش کن تر اما بعضی وقتا اونم قاط میزد و کلا همه با هم درگیر میشدیم.
آویسا در حالی که از منزل پسرعموجان برگشته بود رو به من: مامان می خوام یه چیزی تعریف کنم . مامان محدثه(نوه عمو) از من خواست براش شعر بخونم. منم تا نه پنداری فلک روزی به کس ارزان دهد جان ستاند در بها گردون به هر کس نان دهد... خوندم. اونوقت مامانش گفت نه شعرهای راحتر بخون. من در حالی که نمی تونستم جلوی خندم رو بگیرم گفتم : مامان جون منظورش شعرهای مهد بود. یه توپ دارم قلقلیه یا پاییزه و پاییزه ....
دو روز هم در منزل پدرجان بودیم و یه روزش با مادرم و بچه ها رفتیم ساحل نور.و کلی به همه مون خوش گذشت. سفر در روز جمعه به پایان رسیدو تهران برگشتیم.
شنبه آویسا گلی کلاس مشاعره داشت و چون شنبه قبل به جهت مسافرت کلاسش تعطیل شده بود باید حتما در کلاس شرکت میکرد. هر چند در مدت مسافرت با دخترم تمرین کردم و بر فراز تپه های ماسال شعر رو خوندن و برای مربیش ارسال کردم.
با تمام مشقت و سختی که داشتم با هماهنگی علی در منزل عمه ش بسر برد و ما رفتیم سمت خانه آزیتا جون. اما در زدن همانا و پشت در ماندن همان و فهمیدن اینکه کلاس مشاعره با دوساعت تاخیر شروع میشودو ما در گیرودار چه کنیم چه کنیم به سمت منزل خواهر شوهرجان رفتیم و باز کلاس کنسل شد. هر چند شعرها را از مادر یکی از بچه ها گرفتم و با دخترک تمرین نمودم.
هفته دوم پراز استرس، ثبت نام دخترکمان معضلی شده بود که کل زندگی من رو تحت تاثیر خودش داشت. از یه طرف باید ذهن دخترمان را آماده می کردم به جهت مدرسه جدید و هم خودم رو قانع می کردم . خودم با مشورت دوستان و مشاور کمی متقاعد شدم ولی نمی دانستم آویسا را چطور راضی کنم چون دلش همش پیش دوستان مدرسه ش بود.
کمی باهاش در مورد تغییر مدرسه صحبت کردم و تا اینکه یک روز که قرار بود به مدرسه جدید بریم رو به من گفت: مامان من فکر میکنم باید برم مدرسه جدید. مدیر مدرسه قبلی با من مشکل داشت. و من با تعجب دلیلش رو پرسیدم و اون گفت: مگه یادت نیست با اینکه من اینهمه گریه کردم وخواهش کردم به مامانم زنگ نزنین ولی اونا باز اینکارو کردن و شما اومدین و ناراحت شدین.
من دلم می خواست با هستی پیشرفت کنم ولی خوب چه کنم نمیشه.
دهانم از تعجب وامونده بود بچه شش ساله و اینهمه درک و تاسف به مدرسه عدالت و مدیریت با اون رفتار.
بگذریم با خوابی هم که دیدم تصمیم گرفتم تا ثبت نامش رو در مدرسه شهید بسمی قطعی کنم و اینکارو کردم. مدرسه ای با کادر مجرب و فهمیده که هم کرامت اولیا رو نگه میداره و هم کرامت دانش آموز. مسیر زندگی دخترم به این سو رفت و البته بیشتر حس کردم کار خدا بود و انشاء الله براش خیر باشه.
از اتفاقات این هفته لق شدن دندون دخترم بود که کلی ذوق کرده بود و با کمک پدرش افتاد و امروز صبح با لبخند بی دندونش می خواست به همه این قضیه رو نشون بده.
در طول مسافرت دخترکمان به همراه پسرکمان اصطلاحاتی رو اختراع می کردن و بر سرش همیشه بحث میکردن. یکی از این اصطلاحات نرگس مو و اون یکی تینگل تاچ بود. و جالب بود سر میز رستوران علی با گریه: من نرگس مو میخوام . من و باباش نمیدونستیم بخندیم چکار کنیم.
تولد علی کوچولو نزدیکه و علی همش راه میره و میگه: تولدمه تولدم شه شنبه ست.
در منزل در کنار همسرجان: عشقم حالت خوبه؟ علی در حالی که من رو نگه میکرد. بابا عشق منه. در حالی که من دوباره حرفم رو تکرار کردم گفت: هم عشق منه هم عشق شما.
علی آقا این روزا دستشویی رفتن هاشو به تأخیر میندازه اونقدری که همش شورتش خیس میشه و بعد هر دفعه میگه: مامان دیگه خیس نمیکنم قول میدم قول مردونه.
سر ناهار غذا نخورد و هر چه اصرار کردیم فایده نداشت و باقی غذاش رو همسرجان تناول کردن بعد یه ساعت گشنه شد گفت: مامان من غذا می خوام مامان غذا درست کرد بابا همش رو خورد یه کوچولو هم به من نداد. من کوچولو موندم.من درست نخوردم همش تقصیر بابا بود. من همسرجان
اولین عکسی که براتون میزارم عکس روز دختر گلم بود در بزرگداشت روز دختر
دختر گلم روزت مبارک همیشه خوش و خندان باشی گلم...

ادامه مطلب یادت نره کلی عکس داریم...
آویسا و عمه ارغوان در شب مهمانی تولد بهار وتولد عمه خانم


تصاویر به یادگار از مسافرت
موتور سواری در ساحل آستارا



گردنه حیران

شورابیل اردبیل



آبگرم vip سرعین

جاده اسالم

ماسال سرزمین رویایی که من رو یاد کارتون هایدی مینداخت





ساحل نور و فروشگاه سالیان




قانون های آویسا در تصویر و دست خط دخترم که کلمه سلام رو از تلویزیون یاد گرفت


اولین حضور آویسا در مدرسه جدید و اولین نقاشی در مدرسه


دندان لق دخترکم و هدیه فرشته ها


روزی که فرش اتاق شون دادم برای شستشو و دخترک که برای فرشش با شمایل راهبه ها در حال گریه ست که فرش من کو فرش من چه گناهی کرده بود آخه




شنبه 7 مرداد 96(تعطیلات تابستانه)
